حضرت آيت الله بهجت(ره)
در طول اين دو سه سالی كه از شروع به كار وبلاگ ميگذره،اين دومين باري كه غير از شعر دارم چند خطي براي وبلاگم مي نويسم.دوستان بسياري از نمايشگاه كتاب امسال از من سئوال كردند.نمايشگاه كه مقارن با ايام فاطميه هم بود چيزي به جزء سردرد و ناراحتي براي من نداشت.در زماني كه هزينه هاي بالاي چاپ كمر هنر وهنرمند رو مي شكونه، در غرفه هاي مربوط به حضرات!!! اهل بدعت ديدم كه چطور كتاب هاي خودشون رو با قيمت هاي بسيار كمي به فروش مي رسونن.به عنوان مثال يه كتاب حديث رو با كيفيتي نه چندان مطلوب از ناشراي خودمون كه فكر مي كنم دولتي هم باشه 7000تومان خريدم ،ولي يه دوره سه جلدي از يك كتاب نسبتا ناياب رو با جلد گالينگور ، از خليفه پرست ها ۱۲۰۰۰تومان خريدم.
زنگ خطر!!!!
نهادهاي مسئول چاره انديشي كنند...هزينه هاي چاپ اين كتاب ها از كجا تامين ميشه؟
دار عشق
ما عمر خويش وقف خرابات كرده ايم
از لطف باده كسب كمالات كرده ايم
با ميگسارها همه شب تا دم سحر
با خالق يگانه مناجات كرده ايم
يارب به كوه طور نرفتيم،چون تو را
در روضه ي رقيه ملاقات كرده ايم
معراج ما مجالس سالار زينب است
با بال گريه سير سماوات كرده ايم
با اين لباس نوكري ظاهرا سياه!!!
بر مردم زمانه مباهات كرده ايم
ما رقص زير تيغ غمش را هزار بار
با لطمه هاي هروله اثبات كرده ايم
دل را به جرم حب علي،با همين دو دست
بالاي دار عشق مجازات كرده ايم
شكر خدا كه ما ز ازل اين دو چشم را
نذر عزاي مادر سادات كرده ايم
آبان86
قيامت مدينه
امان بده،نده معجر به دست غیرت باد
چرا که صبر خدا را به باد خواهی داد
هبوط قطره ی اشکت مدینه را لرزاند
هزار رعشه به ارکان آسمان افتاد
بیا دوباره بزرگی کن و صبوری کن
بیا و رحم کن آخر به این خراب آباد
دل شکسته ی خود را نزن الهه ی عشق
به آب های خروشان هر چه باداباد
به جان محسن مان سوی خانه ات برگرد
سفارشات نبی را نبر دمی از یاد
ببین که مرد و زن شهر پنبه در گوش اند
در این مدینه به جایی نمی رسد فریاد!
فروردين86
تقديم به آقاي غريبم امام حسن(ع)
خدا كند كه زني بي هوا زمين نخورد
غرور شيشه ايش،باصدا زمين نخورد
خدا كند كه دعايم بگيرد اي مادر
زني دوباره شبيه شما زمين نخورد
فاطميه ۸۵مثنوی مسیح خورشید
نسیم پرده ی گهواره را تکان می داد
برای عرض ارادت,خودی نشان می داد
ستاره های درخشان خوشه ی پروین
کنار پنجره مبهوت کودکی شیرین
شمیم قدسی او در مدینه پیچیده
بهار آمده, بلبل به غنچه خندیده
چکاوکان به در باغ ریسه می بندند
شکوفه ها همه دیوانه وار می خند ند
نشانه های ظهور مسیح ظاهر شد
مدینه مرکز ثقل خیال شاعر شد
نسیم گرد سر نو رسیده دف می زد
بنفشه داخل گلدان مدام کف می زد
صدای خواندن پروانه ها چه زیبا بود
تبسم لب شیر خدا چه زیبا بود
ز نور طلعت رویش ستاره حیران شد
و ماه با عجله پشت ابر پنهان شد
ستاره گفت به خورشید:- بی خبر ساده -
خدا به فاطمه خورشید دیگری داده
زمان سیطره وسلطه گشته طی خورشید
شکسته حرمت پوشالی تو ای خورشید
حریر جذبه ی چشمان او اهورایی ست
طلوع خنده ی زینب عجب تماشایی ست
بساط فخر فروشی ز آسمان بر چین
بیا زمین به تماشای دخترک بنشین
بیا ببین که ندیدی کسی به این پاکی
شدند خادمه اش, حوریان افلاکی
نگاه حیرت خورشید تا بر او افتاد
اسیر بند جنون گشت و نعره ها سر داد
هوار می زدومی گفت:وه چه نوری داشت!
شبیه مادر خود چهره ی صبوری داشت
بدون شبه وشک از قبیله ی نور است
میان هاله ی انوار خویش مستور است
وقار و نور جبینش به مصطفی رفته
ولی غرور نگاهش به مرتضی رفته
چه کودکیست! که خود اشهدین می گوید
و گاه خنده کنان یا حسین می گوید
چه کودکیست! که گوید ثنای رب جلی
دوچشم اوشده خیره به ذوالفقار علی
۸۳/۰۹/۲۷
قاری مشهور
سوره ي مستور روی نیزه ها می بینمت
آیه ي والطور روی نیزه ها می بینمت
منبرو رحلت چه شد؟ای زاده ي ختم رسل
قاری مشهور!روی نیزه ها می بینمت
چشم کور شهر را مبهوت نورت کرده ای
نور رب الـنور روی نیزه ها می بینمت
نیزه ازخون گلویت جرعه ای زد،مست شد
خوشه يِ انگور روی نیزه ها می بینمت
زینـبم,مـوسیِ شـبگرد بـیابـان غمت
شمس کوه طور روی نیزه ها می بینمت
محرم۸۴
* مثنوی مسیح خورشید*
نسیم پرده ی گهواره را تکان می داد برای عرض ارادت,خودی نشان می داد
ستاره های درخشان خوشه ی پروین کنار پنجره مبهوت کودکی شیرین
شمیم قدسی او در مدینه پیچیده بهار آمده, بلبل به غنچه خندیده
چکاوکان به در باغ ریسه می بندند شکوفه ها همه دیوانه وار می خند ند
نشانه های ظهور مسیح ظاهر شد مدینه مرکز ثقل خیال شاعر شد
نسیم گرد سر نو رسیده دف می زد بنفشه داخل گلدان مدام کف می زد
صدای خواندن پروانه ها چه زیبا بود تبسم لب شیر خدا چه زیبا بود
ز نور طلعت رویش ستاره حیران شد وماه با عجله پشت ابر پنهان شد
ستاره گفت به خورشید:- بی خبر ساده - خدا به فاطمه خورشید دیگری داده
زمان سیطره وسلطه گشته طی خورشید شکسته حرمت پوشالی تو ای خورشید
حریر جاذبه ی چشمان او اهوراییست طلوع خنده ی زینب عجب تماشاییست
بساط فخر فروشی ز آسمان بر چین بیا زمین به تماشای دخترک بنشین
بیا ببین که ندیدی کسی به این پاکی شدند خادمه اش, حوریان افلاکی
نگاه حیرت خورشید تا بر او افتاد اسیر بند جنون گشت و نعره ها سر داد
هوارمی زدومی گفت:وه چه نوری داشت شبیه مادر خود چهره ی صبوری داشت
بدون شبه وشک از قبیله ی نور است میان هاله ی انوار خویش مستور است
وقارونور جبینش به مصطفی رفته ولی غرور نگاهش به مرتضی رفته
چه کودکیست! که خود اشهدین می گوید وگاه خنده کنان یا حسین می گوید
چه کودکیست! که گوید ثنای رب جلی دوچشم اوشده خیره به ذوالفقار علی
وحید قاسمی۲۷/۹/۸۳